![]() وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ و حق را به باطل درنياميزيد، و حقيقت را- با آنكه خود مىدانيد- كتمان نكنيد. سوره : بقرة آیه : 42
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آبان 1385 جستجو
پیوندها
بنیاد ایران شناسی
شورای گسترش زبان فارسی سازمان آموزش و پرورش فرهنگستان زبان و ادب پارسی لوح(ادبی) سید ابراهیم نبوی گل آقا احمد شاملو انجمن قلم ایران پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران لغت نامه دهخدا روز شمار تاریخ ایران سازمان میراث فرهنگی کشور تاریخ ادبیات کودکان کانون ادبیات ایران کجاست همنفسی ... اداره کل امور اداری بانک اطلاعات ایرانیان هفتان :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
سپاس معلم(اخبار سبز ایران)
سایت نوروز تابناک خبرگزاری آینده اعلمی بنیاد باران خبرگزاری نو اندیش خبرگزاری فارس فیلتر شکن کانون صنفی معلمان ایران کانون صنفی معلمان تهران خاتمی خبر گزاری ایلنا روزنامه ی اعتماد خبرگزاری آفتاب تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
صریر
یک با یک برابر نیست ..
معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد برای آنکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان تساویهای جبری را نشان میداد خطی خوانا به روی تختهای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و انکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود وان سیه چرده که مینالید پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو میشد حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگردید؟ یا چه کس دیوار چینها را بنا میکرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟ یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچهها در جزوههای خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست! "خسرو گلسرخی"
سپهر بایگان
پيرم و گاهي دلم ياد جواني مي كند بلبل شوقم هواي نغمه خواني مي كند همتم تا مي رود ساز غزل گيرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتواني مي كند بلبلي در سينه مي نالد هنوزم كين چمن با خزان هم آشتي و گل فشاني مي كند ما به داغ عشق بازي ها نشستيم و هنوز چشم پروين همچنان چشمك پراني مي كند ناي ما خاموش ولي اين زهره ي شيطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی مي كند گر زمين دود هوا گردد همانا آسمان با همين نخوت كه دارد آسماني مي كند سال ها شد رفته دم سازم ز دست اما هنوز در درونم زنده است و زندگاني مي كند با همه نسيان تو گويي كز پي آزار من خاطرم با خاطرات خود تباني مي كند بي ثمر هر ساله در فكر بهارانم ولي چون بهاران مي رسد با من خزاني مي كند طفل بودم دزدكي پير و عليلم ساختند آنچه گردون مي كند با ما نهاني مي كند مي رسد قرني به پايان و سپهر بايگان دفتر دوران ماهم بايگاني مي كند شهريارا گو دل از ما مهربانان مشكنيد ور نه قاضي در قضا نا مهرباني مي كند
دریغ
دریغ بر ملتی که لباسی رابر تن می کنند که خود نمی بافند ،نانی را می خورند که خود درو نمی کنند ،شرابی را می نوشند که از چرخشت او جاری نمی گردد. دریغ بر ملتی که زور مدار را چون قهرمانی تشویق می کنند و سلطه جویی پر ابهت را عطا بخش می انگارند . دریغ بر ملتی که در رویای خویش خواهش را خوار می شمرد ،اما در بیداری تسلیمش می شود . دریغ بر ملتی که دم بر نمی آورد ،مگر هنگامی که در تشییع جنازه گام برمی دارد ،خود را نمی ستاید مگر در میان ویرانه هایش ،وعصیان نمی کند مگر هنگامی که گردنش در میان تبر و کنده قرار دارد . دریغ بر ملتی که سیاستمدارش روباه است ،فیلسوفش شعبده باز وهنرش هنر وصله کاری وتقلید. دریغ بر ملتی که با شیپور به استقبال حاکم تازه اش میرود،وباهو کردن بدرقه اش میکند ،تنها به خاطر اینکه با شیپور به استقبال دیگری برود. دریغ بر ملتی که که فرزانگانش در اثر پیری گنگند ومردان شجاعش در گهواره . دریغ بر ملتی که پاره پاره شده است وهر پاره خود را ملتی میداند. جبران خلیل جبران
مدرسه ی عشق
در مجالی که برایم باقیست درکلاس انشا بازهمراه شما مدرسه ای می سازیم هرکسی حرف دلش را بزند که درآن همواره اول صبح «غیر ممکن » راازخاطره ها محو کنند به زبانی ساده تا، کسی بعد از این مهر تدریس کنند وبگویند خدا باز همواره نگویید:«هرگز» خالق زیبایی وبه آسانی همرنگ جماعت نشود وسراینده عشق زنگ نقاشی تکرارشود آفریننده ماست رنگ رادرپاییز تعلیم دهند مهربانیست که مارا به نکویی قطره رادرباران دانایی موج را درساحل زیبایی زندگی رادررفتن وبرگشتن وبه خود می خواند ازقله ی کوه جنتی دارد نزدیک،زیبا وبزرگ وعبادت را درخدمت خلق دوزخی دارد- به گمانم – کاررادر،کندو کوچک وبعید وطبیعت رادر جنگل ودشت درپی سودا نیست مشق شب این باشد که ببخشد مارا که شبی چندین بار وبفهماندمان همه تکرارکنیم: ترس ما بیرون ازدایره رحمت اوست عدل در مجالی که برایم باقیست آزادی بازهمراه شما مدرسه ای می سازیم قانون که خرد را با عشق شادی... علم رابا احساس امتحانی بشود و ریاضی با شعر که بسنجد مارا دین باعرفان تا بفهمند چقدر همه را با تشویق تدریس کنند عاشق وآگه وآدم شده ایم لای انگشت کسی درمجالی که برایم باقیست قلمی نگذارند باز همراه شما مدرسه ای می سازیم ونخوانند کسی را حیوان که در آخر وقت ونگویند کسی را کودن به زبانی ساده ومعلم هرروز شعر تدریس کنند روح را حاضر وغایب بکند وبگویند که تا فردا صبح وبجز ایمانش خالق عشق نگهدار شما هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند مغزها پرنشود چون انبار قلب خالی نشود از احساس درسهایی بدهند که بجای مغز دلها را تسخیر کند از کتاب تاریخ جنگ را بردارند «مجتبی کاشانی»
|